دختر یخی

مشخصات کلی متولدين سال اژدها

موجودي خوش خط و خال

اژدها سرشار از نيرو و شور نشاط زندگي است و تا هنگامي كه جان در بدن دارد، از پستي، ناجوانمردي، دورويي و شايعه پردازي فاصله مي گيرد و در وجود او نشاني از حيله گري و دسيسه پردازي يافت نمي شود؛ با اين حال، او به بي آلايشي و معصوميت خوك نيست؛ افزون بر اين، به سادگي فريب مي خورد، ولي در عين حال، شهامت پذيرش اشتباه و اعتراف به آن را دارد.

اژدها غالباً خود را در بدترين شرايط و موقعيت ها قرار مي دهد. او آرمان خواه و كمال گرا به معني واقعي است، به همين علت هميشه طالب بهترين هاست. توقع او از خود و ديگران بيش از حد معقول است. وي از ديگران انتظار زيادي دارد وی در برابر، انتظارات ديگران را تا حد امكان بر آورده مي كند.

اژدها بد خلق، سركش، لجوج، سرسخت و حاضر جواب است و اغلب بي انديشه سخن مي گويد. اما به رغم اين ويژگي ها، سخنان و پندهاي او بسيار با ارزش است. مردم به گفته هاي او گوش فرا مي دهند و در حقيقت نفودش بر آنان غير قابل انكار است.

اژدها موجودي مغرور ، پر شور و عجول است كه به سادگي عنان اختيار از كفش رها مي شود . او با استعداد ،با هوش، با اراده و بخشنده است و از عهده انجام هر كاري به خوبي بر مي آيد و تا لحظه مرگ هرگز محتاج ديگران نخواهد شد.

اژدها در تمام عرصه هاي هنري، مذهبي، نظامي . پزشكي ، يا سياسي مي درخشد و كامياب مي شود. اژدها مي تواند خود را وقف اهداف و كارهاي با ارزش و بزرگ كند. اين اهداف ــ هر چه كه باشد ـــ او مي تواند پايان كار را بسنجد/ احتمال دارد استعداد و توانايي اژدها در راه هاي نادرست به كار افتد و در اعمال خلاف نيز سر آمد ديگران شود.

اژدها محبوب خاص وعام است؛ اما خود كمتر به كسي دل مي بندد. و هرگز در گير ماجراهاي عاشقانه نمي شود و طعم تلخ ناكامي را نمي چشد؛ بلكه اوست كه هميشه ديگران را ناكام مي گذارد؛ طوري كه اغلب زنان متولد اين سال خاطر خواه ها و خواستگاران زيادي دارند.

متولدان سال اژدها در اوان جواني ازدواج نمي كنند و حتي برخي از آنان تا آخر عمر مجرد مي مانند ؛ چرا كه تنهايي و انزوا طلبي را دوست دارند . حتي مي توان گفت از تنها بودن لذت مي برند.
اژدها در دوران كودكي ممكن است به مشكلات مختصري دچار شود كه سبب ساز آن ، انتظار بيش از حد او از اطرافيانش است؛ ولي روحيه هنري اژدها در دوران دوم زندگيش باعث ايجاد مشكلاتي مي شود.

با اين كه برتري و غرور اژدها نسبت به اطرافيانش كاملا محسوس است، گاهي احساس مي كند كه ديگران دركش نكرده ؛ به گوهر وجودش پي نبرده ايد حال آنكه ديگران همواره تحسينش مي كنند.

هر چقدر ناراحتي هاي اژدها در زندگي ناچيز است به همان اندازه موفقيت هايش بزرگ مي باشد.

هر چه اژدها سخت گير تر و پر توقع تر باشد، به همان نسبت ناخرسندتر است؛ در هر صورت ، اژدها موجودي شاد و خوشحال است و اين روحيه در دوره كهن سالي، موفقيت او را در رسيدن به اهدافش تضمين مي كند.

اژدها نماد بخت و اقبال است و در طالع بيني ، بهترين نماد براي زندگي، رشد و ترقي به شمار مي رود . براي مردم خاور دور اژدها نشانه تندرستي، بزرگواري، نجابت،‌هماهنگي و طول عمر است.

با اين وصف ، از روي ديگر سكه غافل نشويد. اگر چه خير و بركت اژدها از ساير نمادها بيشتر است؛ اما نبايد فراموش كرد كه هر چيزي ممكن است نوعي نيرنگ و فريب باشد؛ اما چه توان كرد، اژدهاي افسانه اي شما را مجبور مي كند كه به او اطمينان و اعتماد كامل پيدا كنيد.

او هميشه در اوج است و مي درخشد ؛ اما درخشش او كاملا سطحي است. او خودش هم واقعا نمي داند چگونه چشم ها را خيره مي كند و اين نشان مي دهد كه قدرت او غير واقعي است.

[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 10:49 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

میگم... دیروز داشتم فک میکردم...!

یکی از کارای سخت تو دنیا اعتراف یه موضوعی تو دل خودته!!

دیروز واسم روز اعتراف بود. بالاخره تونستم به نتیجه برسم!!!

احساس میکردم قلبم سیاه شده. از بعضی چیزایی که دیدم و شنیدم.

دلم پر کینه شده.

خیلی وقتا از اتفاقایی که میافتاد حرف میزدم. ولی میزدن تو ذوقم! بعد همون کارو تکرار میکردن خودشون!!

منم کینه کردم. واسشون خط و نشون کشیدم و شدم یکی که چشم نداره ببینتشون. منم ازشون ایراد میگرفتم و غر میزدم!!

اما دیروز روز اعتراف بود واسم... روزی که متوجه شدم اشتباه از منه. منم شدم یکی مثل خودشون... منم دارم مث اونا حسود میشم و ایراد الکی میگیرم

هرچی اعتراف سخته, بجاش آرامش بعدش خوبه!! دلم آروم شد از دیروز. حالم خوبه... خوب!

[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 10:36 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام سلام

میگم چه وضعی شده ها !!! همه دورو بریا عروس داماد شدن! بخوام یه آمار بدم, میشه: شادی عقد کرد, فرنوش عقد کرد, پریا عقد کرد, هومن عروسی کرد, رومینا عقد کرد, امینه عروسی کرد, ...

همه جدی جدی رفتن دارم تنها میشم

جمعه تو عروسی پسر خالم هومن خیلی غصه داشتم :( خیلی با هم صمیمی بودیم.

دیروز همسایمون یه خانم پیریه. کشیده بوود منو یه کنار میخواس ببینه چیزی قراره اتفاق بیوفته یا نه !!! میگف راس بگو. عروس بعدی تویی؟!! هرچی میگفتم نه واقعا خبری نیس باور نمیکرد

فکر کنم اگه دقت میکردم توو نگاش یه حس دلسوزیم میدیدم!!!

اصلا نمیدونم چه حکمتیه, انگار به یه سنی که برسی و عروس نشی عجیبه!! حالا هنوز پیش فک و فامیل نرفتم. اونا گورم و کندن...

جالب اینجاس که حداقل خودم خیلی عروس دامادارو دیدم که اول کار به مشکل خوردن. دیگه آدم فکر نمیکنه بخواد به اینا فک کنه!! والاااا

واقعا کدوم خوبه؟!! عروس شدن یا نشدن...!!!

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 11:14 ] [ دختر یخی ] [ ]
چقدر هفتاد هشتاد سال کم است برای دیدن تمام دنیا!

برای بودن با تمام مردم دنیا!

چقدر حیف است که من میمیرم و غواصی در عمق اقیانوس ها را تجربه نمی کنم!

میمیرم و حداقل یکبار زمین را از روی کره ماه نمیبینم!

دلم می خواست چند سال در یک جنگل یا یک روستا زندگی کنم. چند سالی را هم در چند کشور دیگر با آداب و رسومی دیگر.

دلم می خواست چند کلیسا و معبد و مسجد بزرگ جهان را میدیدم و با پیروان ادیان مختلف حرف میزدم! دلم میخواست یکبار هم شده از ارتفاعی بلند و مهیب پرواز میکردم

دلم می خواست...

دلم می خواست های من زیادند, بلندند, طولانی اند. اما مهمترین دلم می خواستم این است که انسان باشم, انسان بمانم, و انسان محشور شوم.

چقدر وقت کم است. تا وقت دارم باید مهر بورزم به همین چند نفر که از تمام مردم دنیا با من نفس می کشند. باید مهر بورزم به همین جغرافیایی که سهم چشم های من از جهان است...

[ دوشنبه چهاردهم مهر 1393 ] [ 10:32 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

بالاخره مشغول به کار شدم... تو شرکت یه آشنا!!

واسه کار زبان. یعنی مکالمات و اینا. خب خوبه! خدا رو شکر

حالم یه جوریه! آرومم اما از اون آرامشایی که یه صدای بلند, آرامشمو تبدیل به طوفان میکنه! از اونایی که باید آسه بری آسه بیای مبادا ترک بخوره

میترسم با کسی هم کلام شم. میترسم پام و کج بذارم... میترسم از به هم خوردن آرامشم

ساکت شدم. آروووم

ها ها ... دیشب ساعت 9 بود خوابیدم!!!! همه تو کف بودن

به جاش مث اسب راه میرم. دیوونه ی راه رفتن با آهنگ بلندم. زود بیدار میشم زود حاضر, تا بتونم تا شرکت راه برم

راستی... بعضیا اینجا هم دردی میکنن

بعضیا حمایت

بعضیام شماره میدن واسه اینکه احتمالا شونه غرض بدن!!

خب... میسی که هستین :)

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 11:51 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

فکرم خیلی خیلی خیلی مشغوله. واسه زندگیم واسه آیندم واسه همه چی...

هرچی میگردم واسه کار نمیشه

۲-۳ تا کار خوب رفتم واسه مصاحبه اما نشد. خیلی امیدوار بودم اما نشد

احساس میکنم خیلی عقب افتادم. از همه کس و همه چی. غصه دارم ... زمان داره میگذره و هیچی!

چن روز پیش کلاسام تموم شد. بعد از کلی بدو بدو پولم و دادن. این جور وقتاس که از تدریس و هرچی شاگرده بدم میاد

روی تایم کلاس و رفت و آمد و کیفیت کار انقد اصرار دارن و بعد زمان پرداخت اینطوری...

امیدوارم زود بتونم یه کار خوب پیدا کنم...

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 21:43 ] [ دختر یخی ] [ ]
تا حالا دیدین وقتی خیییلی حس خاص بودن بهتون دس میده بقیه چه ضد حالی میزنن؟!!

مثلا میگین تو شرایط خاصی ام اینطوری ام اونطوری ام. میگن آااااره منم بودم. منم هم سن تو بودم همین طوری بودم

همه همینن... میگذره!! آدم حساس میشه تو این سن!

خو لامصب بزار تو این حس خاص بمونم دیگه...

ها ها مث الان من که مث خر دنبال کار خوب میگردم و هیییییش جا نیس. همه هم دردی میکنن فقط. البته خب واقعا کار سخت پیدا میشه

ولی خودمونیم تدریس بد سخته... بد!

دیگه نمیخوام خانوم معلم باشم

any way

۲۶ ساله ها حالتون خوبه؟!!

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 21:49 ] [ دختر یخی ] [ ]
یه وقتایی هم مثل مثلا الان یه پروانه تو دلت وول وول میزنه

باعث میشه یه لبخند بیاد رو لبت

یه حس خوب مثل خنکی آب بعد یه روز گرم و پر کار 

شایدم مثل طرف خنک بالشت

شاید مثل هر چیزی که شما میگین...

شما چی فکر میکنین؟!!

 

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 21:30 ] [ دختر یخی ] [ ]
تا حالا شده واسه چیزی کاری ذوق داشته باشین و لحظه شماری کنید بعد یهو یکی بیاد گند بزنه به تمام خوشیتون...

به کل باور و آرامشتون

عصبانیم. به حد مرگ عصبانیم

دلم میخواد قید همه چی و بزنم و برم

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 14:43 ] [ دختر یخی ] [ ]
زمانی که بچه بودیم اگه دست به صورتمون میزدیم حکم مرگ داش واسه خانواده. هرزگی بود

گوشی داشتن مال بچه خیییییلی باحالای مدرسه و اگه پیدا میکردن اخراج بود

پسر میدیدیم مثل جن زده ها میدوییدیم برسیم خونه نجات پیدا کنیم

الان همون ادمیم ولی یکم امروزی تر. ابرو هامون تمیزه. سبیل نداریم. گوشی داریم. پسر میبینیم رم نمیکنیم!

اما باطنن نه. همون حس. همون ترس

با هر کاری تا خرخره عذاب وجدان میگیریم

میگن سن ... اومده خیلی پایین. بعضی دخترای سن پایین دیگه دختر نیستن! 

دوستم با جیغ و داد تعریف میکرد تو استخر ۲ تا دختر دبیرستانی حرف بچه میزدن که یکیشون بچشو بندازه یا نه!!!!!

همه چی عوض شده. آدما عوض شدن. طرز فکرا عوض شده

سر کلاسی که درس میدم بیشتر باید مراقب دخترا باشم تا پسرا !!!

اونوقت ما... خیلی از ما... یه چیزی تو مون به اسم عذاب وجدان مدام وول میزنه...!!!

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 12:9 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

تازه دارم بعد از ۲۶ سال سن چرخ گردون و میبینم!!! نمی دونم حالا خوشحال باشم یا ناراحت!!

حالا میدونم هیچی همینطوری نمیمونه. خودمم خوردم. بدم خوردم ... از جایی که کسی و سرزنش کردم خوردم و حالا میدونم که غلط میکنم دیگه سرزنش کنم کسی و...

اما دیگران... وای از اونا

یه زمان ماه ها میرفت تا کسی مارو از در خونه ببره بیرون! شب و ندیده بودیم!!!! عصر ۵شنبه واسمون یه آرزوی دور بود. تو تهران به این بزرگی یه رستوران ندیده بوودیم...

شب که میشد یا عصر ۵شنبه تا نصف شب نر ای خونه رو نمیدیدیم!!!!!! میرفتن تفریح و دور دور گردش

حق ما از ماشین... حق ما از ماشین؟!!! جوک بود

همیشه آرزوم بود یه شب جمعه چرخای ماشین و پاره پاره کنم. مامان طرفدار نرا بود...! همه طرفدار نرا بودن

فامیل عاشق اونا بودن.

پسر بودن خب! حق داشتن بگردن. تفریح مال پسر بود. خوش گذرونی مال پسر بود. باحال بودن!!

مال مام خوشگظرفونی بود!!!!!

الی؟؟؟؟

بله؟؟؟؟

درست تموم شد؟

دارم استراحت میکنم.

خب پس بیا ظرفارو بشور. بیا میوه هارو بشور

خب چرا من؟؟؟

این کارا مال دختر خونس...

شب دور هم میشستیم به حرف زدن. نر ای خونه از فلان جا. فلان برنامه. فلان رستوران. سفر دبی و انواع برنامه ها ی اسکی و عکسای دست جمعی و ...  حرف میزدن من از اتفاقی که تو صف نونوایی افتاده بوود...

حق با نر خونه بوود. همیشه همه جا. حتی اگه جلوی غریبه و آشنا همون نر خونه گند میزد به آبروت. اسمش میشد بی جنبه بوودن تو!

اسمش میشد با مزه بودن نر خونه!!

بزرگ شدیم. با هزار جور تحقیر و بی آبرویی. با هزار جور عقده و آرزو

نر هام بزرگ شدن. با هزار جور غرور و باد

حالا که بدون ناز و نوازش بزرگ شدیم

حالا که بدون حس درک از اطرافیا بزرگ شدیم

حالا که همه وجودمون شده عقده و حرص میخوان کنارمون باشن! میخوان محبت ببینن

میخوان توجه ببینن!!!

چیزی که ندادن و از ما میخوان

چیزی که وجود نداره...

عشقی از ازشون خواستیم و غریبه بهمون داد. همون دستای مهربون. همون وقته مخصوص برای خود خودمون

حالا نر خونه کجاس؟

تو کجایی؟

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 21:14 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

بازم الی اینجاست!!

الی وارد میشود...

الیییییییی

الی خل و چل...

اووووف میگن پخ میزنم زیر گریه! انقد ننر شدم که... چندشی شدم واسه خودم!

واقعا نمیدونم چم شده. به حد مرگ حساس شدم.

ما که زندگی نمیکنیم... زندگی مارو داره میکنه!

خدا خودش کمک کنه

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 20:9 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

ها ها بیکار و بیعار شدم!!!

ترم مدرسم تموم شد. گفتم ترم تابستون کلاس نمی گیرم. تو این گرما پاشم برم مدرسه با کلی جونور سر و کله بزنم واسه ۲ کلوم انگلیسی!!!

 در عوض پز دادم که جای دیگه کار گرفتم... قافل از اینکه چطور اشکم در میاد! رفتم تو یه شرکت معروف فرهنگی و اینا!!!

یه کاره منو گذاش جا منشی!!!!!! حالا خوبه کلی رزومه داده بودم... بدو بدو زنگ بزن آب جوش دیر نشه. مهمونا نشستن چای دیر نشه خب به من چه!

باز تو کلاس سر ۲ تا بچه داد میزدم خوب بود!! جدا از این حرفا... شرایط خیلی بد بود... خیلی.

بعد ۴ روز اومدم بیرون... بیکار میچرخم بلکه مدد شد رفتم باز جایی!

سکوتم داره زیاد میشه باز... دردام هم زیاد... معده درد و قلب درد و فشار مشار پایین و

هرچی بیشتر سکوت کنی داغون تری!!!

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 23:30 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

هیچی ندارم بگم اما گفتم بیام

از اون وقتای بی حسی ه! وقتایی که خالی ام! هیچ حس و فکری تو سرم نیست! دیشب دوستم گیر داده بود یه جوری ی. بگو چته! حرف بزن

دلم یه اتفاق خووووبه موندنی میخواد!

[ یکشنبه چهارم خرداد 1393 ] [ 19:9 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

سلام

مهمونی هم اومد و رفت...بازم کلی شوک جدید! اینجور وقتاس که میفهمم چقد عوض شدم!!!!!

از این تغیرا وحشت دارم

دلم میخواد یکی دستام و بگیره و آرومم کنه! از آینده ی  شاید روشن بگه! از چیزی بگه که باعث شه حالم خوب شه

گذشته ی خوبی نداشتم... اصلا...

چشمم به آینده بود اما نمیدونم چرا هنوز خوب نیستم

کسی ۲۵-۲۶ ساله نیست؟؟؟

کسی نیست که بگه أینده یعنی چی اصلا؟!!

حسم خیلی خیلی خیلی بده!

 

[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 22:42 ] [ دختر یخی ] [ ]
اووووف چه بده... شدیدا احساس بزرگ شدن میکنم!!!! أخه ۲۶ سالگی که بزرگ نیس! دلم میخواد بالا پایین بپرم بچه باشم شوخی و خنده و کلی کار الکی دیگه

بزرگ شدن خره اصلا

بزرگ شدن یعنی کلی کار جدید. انتظارای جدید. خواستگار. شغل. اووووووو کلی چیز جدید

همشون خرن! من که دوس دارم بچه باشم به کسی ربطی نداره!!!!

دیگه مهمون میاد منم باید آشپزی کنم!!!!! هیچیم بلد نیستم! ۲ هفتس دارم از همه دستور آشپزی میگیرم

دیگه نگاها معنی دار میشن! خانوما با دقت نگاه میکنن. مرحله بعد سوالای عجیب غریبه! لبخند ژکوند و اینا...

سر کار رفتن وظیفه میشه. طبیعه که مستقل باشی. 

میخوان خانوووووم باشی! محجوب باشی!! سنگین و رنگین!!!

بزرگ شدن خره! خر

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 22:52 ] [ دختر یخی ] [ ]
میگن وقتی نمیدونی قضاوت نکن هااااا... داستان منه!

خجالت میکشم بگم اما دوستام غافلگیرم کردن!! برای تولدم کلی برنامه ریختن و سورپرایز کردن!!!

ولی با چه عذابی بیرون رفتیم خدا میدونه!! هرچی میگفتن بیا نمی رفتم. رفته بودم تو قیافه...! هر کی کادو میداد تو کارت کنار کادو فحش نوشته بود!!!

خلاصه که خجالت کشیدم...

:( :(

[ دوشنبه سی ام دی 1392 ] [ 0:5 ] [ دختر یخی ] [ ]
اینم از تولد امسال!!!

بدون کیک و کادو!! خانواده رو خودم گفتم تولد نمیخوام اما از دوستام... بی معرفتا هیچ کدوم نگفتن بیا امروز بیکاری تولدتم هست بریم بیرون...

هیچ کدوم... حتی به یکی گفتم خودم کیک میارم تو به بچه ها بگو بیان

اما کسی نیومد...

دیشب دلم گرفته بود. از اون شبایی که احساس خفگی میکردم.

بازم با اینکه لج کرده بودم که نرم اما به دوستم گفتم بیا بریم بیرون... جوابش چی بود؟ دلم واسه دوس پسرم تنگ شده حال ندارم!!!

بالاخره زندگی ه دیگه!! یه روز گهه روز دیگه مضخرف!!

دلم از همشون گرفت... همشون

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 14:47 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

وارد دی شدیم!!! بازم نزدیک تولدم...! چرا انقد زود زود میاد؟ انگار سالی ۲-۳ دفس!!

اصلا دوس ندارررررررررررم :(

به همه گفتم نه تولد میخوام نه کادو نه شمع!! خب ولی کیه که گوش کنه... کلا نه که خیلی مهمم... واسه اون!

خدایی بگین چطور با زندگیتون حال میکنین منم بکنم! ولی جدنی بگم جدیدا حلقه کمر خریدم روزا میزنم انقد شاد میشم!!!

هی میافته منم هی میخندم !!!!!!!!

خل شدیم رفت... بودم بیشتر شدم!

خلاصه ما ماجرا داریییییییییم

فعلا...

[ چهارشنبه چهارم دی 1392 ] [ 11:57 ] [ دختر یخی ] [ ]

دلم گرفته... چقد بده بین کلی آدم نگاه میکنی میبینی هیشکی درکت نمیکنه!! باید بیای وسط و داد بزنی آقایون خانوما من اگه کسلم اگه عصبیم برای اینه واسه اونه

تازه اون موقع واست درس زندگی میدن... باید این کارو بکنی اون کارو بکنی

چرا کسی نمیاد بدون حرف و ساکت بهت گوش کنه دستاتو بگیره و تو چشات نگاه کنه؟ آرومت کنه و بگه کنارته... چرا وقتی آدم عصبیه همه میرن تو قیافه؟؟؟؟ منم أدمم... گاهی دلم برای خودم میسوزه...

[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 20:50 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

چه روزای پر استرس وحشتناکی و دارم... نمیدونم الان استرسم بیشتره یا زمان جوابای کارشناسی! الان هم منتظر جواب ارشدم

اون زمان حساسیت و نگرانی یه شکل بود الان شکل دیگه

نمیدونم... یه زمان احساس میکردم ۲۵ سالگی دیگه خیلی سن بالاییه اما الان که ۲۵ سالم شده میبینم هنوز بزرگ نشدم. هنوز هیچ کاری تو زندگیم نکردم. نه قدمی نه پله ای نه تفریح و لذتی...

هنوز همونطور تو خونه هستم که قبلا بودم. هنوز برای یه پارک رفتن باید یکی باهام باشه. هنوز ۲۵ سالم نشده انگار... هنوز بچم! یکم که فک میکنم میبینم نمیخوام بزرگ شم. ایکاش کمتر میفهمیدم کمتر درک میکردم

از ۲۵ سالگی متنفرم

از ۲۵ سالگی متنفرم

[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 14:3 ] [ دختر یخی ] [ ]
من مطمئنم سلولای مغزم به جا خاکستری ، قهوه ایه!

اینو میشه از تصمیمای مهم تو زندگیم ، راحت فهمید...!

[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 20:26 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

هر چی میام خوب بنویسم نمیشه... یکم شاد باشم نمیشه...

میگممممممم...اونایی که شادن جریانشون چیه؟!! چطوری شادن؟ به کسی چیزی یا جایی رشوه دادن احیانا؟!!!!

ما چرا هیچ جوره شاد نیسییم؟

.

.

.

.

یه زمان... طرف گریه میکرد مبادا تنهاش بذاریم... بعد خودش رفت! حالا از رو معرفت یا دوس داشتن میخوای حالشو بپرسی از صد تا غریبه بدتر حرف میزنه...!!!

آدم تعجب میکنه که درس زنگ زدم اصا؟!! این نبودااااااا

میشینم خودمو نصیحت کنم...:

- مث بقیه باش خره... به کسی خوبی نکن...

- آخه واقعا پست و نامرد بودن انقد راحته؟؟؟؟؟

- نه نیس... اما اینا راحت تر زندگی میکن!!!

- ...

- ...

[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 15:36 ] [ دختر یخی ] [ ]
درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود
درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست

[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 14:42 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

دلم خیلی گرفته... انگار قرار نیس باز بشه!! اوضاع من چرا اینطوری شده؟!! روز به روز بدتر. روز به روز گه تر و کسل کننده تر

خیلی خسته ام انگار که سال هاست نخوابیدم. دلم میخواد سرمو بذارم و دیگه بلند نکنم... بخوابم... واسه همیشه. تا همیشه


[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 14:0 ] [ دختر یخی ] [ ]
ای کاش میشد یه گوشه نوشت خدایا... امشب خیلی خسته ام فردا بیدارم نکن...

خدایا بیدارم نکن...

[ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ] [ 21:2 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

دنیا آروووم آرووومه... یه آرامش کاملا جدید...!!! یه سکوت یه سکون...

گفتم اینهمه بد و بیرا گفتم یه دفم از این بگم...همین آرامشه... سکوته. 

شرایطم کاملا جدیده.... امسال همه چیش تا الان جدید بوده. ها ها سال تحویل بر خلاف هر سال نرسیدیم پای سفره بشینیم!!! یادمون رفته بود یهو شروع کردیم به دوییدن...یکی لباس میپوشید یکی سفره جم میکرد...خلاصه...!

ما به فال جدید گرفتیم!!!

بخون...بخون...واس تو نوشتم!!!

یادته؟ روزا و لحظه ها رو؟ حرفا و حدیثا؟ من...منی که حافظم از ماهی قرمزم کوتاه تره یادمه...تو که جااااااای خود!!!


[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:14 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

مث هر دفه بعد یه مدت طولانی اومدم...

حرفام داره هر لحظه بیشتر آب میره و کم میشه... ما نسل چی هستیم؟ ما جوونا... نسل بی اعتمادی ... دروغ...بی حرمتی...

دو روز دیگه چی واسه تعریف کردن داریم؟ به عنوان خاطره چی میتونیم بگیم؟ 

چه تفریحی چه لذتی چه جوونی؟

عمر خوشی ها چقد کوتاه شده...

یه دنیا حرف هست و نیست... گوش شنوا هست و نیست...راه چاره هست و نیست

......

خیلی وقته دیگه حرفام رنگ و بو نداره... اگرم داشته باشه تند و تیزه. هم گلوی منو میسوزونه هم چشم و گوش شمارو

سال ۹۰ هم گذشت. یه سال أشغال. افتضاح. هنوز زنده ایم...

باید دید سال جدید چطور میشه یا شایدم ما چطورش میکنیم یا اینکه اون چطور ما رو.


[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 1:0 ] [ دختر یخی ] [ ]

خدایا من دارم میام،یکم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت،اگه میشه منم یه گوشه جا کن
دیگه از دنیا بریدیم،دلامون خیلی گرفته
تو کجایی که ببینی،همه جا رو غم گرفته
 
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 23:4 ] [ دختر یخی ] [ ]
آخر پاییز شد، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها!! روی تختت امشب بشمار، تعداد دل هایی را که به دست آوردی... بشمار تعداد لبخندهایی را که بر لب دوستانت نشاندی..... بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی.... فصل زردی بود، تو چه قدر سبز بودی؟؟
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 19:37 ] [ دختر یخی ] [ ]
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
امکانات وب