دختر یخی
سلام

فکرم خیلی خیلی خیلی مشغوله. واسه زندگیم واسه آیندم واسه همه چی...

هرچی میگردم واسه کار نمیشه

۲-۳ تا کار خوب رفتم واسه مصاحبه اما نشد. خیلی امیدوار بودم اما نشد

احساس میکنم خیلی عقب افتادم. از همه کس و همه چی. غصه دارم ... زمان داره میگذره و هیچی!

چن روز پیش کلاسام تموم شد. بعد از کلی بدو بدو پولم و دادن. این جور وقتاس که از تدریس و هرچی شاگرده بدم میاد

روی تایم کلاس و رفت و آمد و کیفیت کار انقد اصرار دارن و بعد زمان پرداخت اینطوری...

امیدوارم زود بتونم یه کار خوب پیدا کنم...

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 21:43 ] [ دختر یخی ] [ ]
تا حالا دیدین وقتی خیییلی حس خاص بودن بهتون دس میده بقیه چه ضد حالی میزنن؟!!

مثلا میگین تو شرایط خاصی ام اینطوری ام اونطوری ام. میگن آااااره منم بودم. منم هم سن تو بودم همین طوری بودم

همه همینن... میگذره!! آدم حساس میشه تو این سن!

خو لامصب بزار تو این حس خاص بمونم دیگه...

ها ها مث الان من که مث خر دنبال کار خوب میگردم و هیییییش جا نیس. همه هم دردی میکنن فقط. البته خب واقعا کار سخت پیدا میشه

ولی خودمونیم تدریس بد سخته... بد!

دیگه نمیخوام خانوم معلم باشم

any way

۲۶ ساله ها حالتون خوبه؟!!

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 21:49 ] [ دختر یخی ] [ ]
یه وقتایی هم مثل مثلا الان یه پروانه تو دلت وول وول میزنه

باعث میشه یه لبخند بیاد رو لبت

یه حس خوب مثل خنکی آب بعد یه روز گرم و پر کار 

شایدم مثل طرف خنک بالشت

شاید مثل هر چیزی که شما میگین...

شما چی فکر میکنین؟!!

 

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 21:30 ] [ دختر یخی ] [ ]
تا حالا شده واسه چیزی کاری ذوق داشته باشین و لحظه شماری کنید بعد یهو یکی بیاد گند بزنه به تمام خوشیتون...

به کل باور و آرامشتون

عصبانیم. به حد مرگ عصبانیم

دلم میخواد قید همه چی و بزنم و برم

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 14:43 ] [ دختر یخی ] [ ]
زمانی که بچه بودیم اگه دست به صورتمون میزدیم حکم مرگ داش واسه خانواده. هرزگی بود

گوشی داشتن مال بچه خیییییلی باحالای مدرسه و اگه پیدا میکردن اخراج بود

پسر میدیدیم مثل جن زده ها میدوییدیم برسیم خونه نجات پیدا کنیم

الان همون ادمیم ولی یکم امروزی تر. ابرو هامون تمیزه. سبیل نداریم. گوشی داریم. پسر میبینیم رم نمیکنیم!

اما باطنن نه. همون حس. همون ترس

با هر کاری تا خرخره عذاب وجدان میگیریم

میگن سن ... اومده خیلی پایین. بعضی دخترای سن پایین دیگه دختر نیستن! 

دوستم با جیغ و داد تعریف میکرد تو استخر ۲ تا دختر دبیرستانی حرف بچه میزدن که یکیشون بچشو بندازه یا نه!!!!!

همه چی عوض شده. آدما عوض شدن. طرز فکرا عوض شده

سر کلاسی که درس میدم بیشتر باید مراقب دخترا باشم تا پسرا !!!

اونوقت ما... خیلی از ما... یه چیزی تو مون به اسم عذاب وجدان مدام وول میزنه...!!!

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 12:9 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

تازه دارم بعد از ۲۶ سال سن چرخ گردون و میبینم!!! نمی دونم حالا خوشحال باشم یا ناراحت!!

حالا میدونم هیچی همینطوری نمیمونه. خودمم خوردم. بدم خوردم ... از جایی که کسی و سرزنش کردم خوردم و حالا میدونم که غلط میکنم دیگه سرزنش کنم کسی و...

اما دیگران... وای از اونا

یه زمان ماه ها میرفت تا کسی مارو از در خونه ببره بیرون! شب و ندیده بودیم!!!! عصر ۵شنبه واسمون یه آرزوی دور بود. تو تهران به این بزرگی یه رستوران ندیده بوودیم...

شب که میشد یا عصر ۵شنبه تا نصف شب نر ای خونه رو نمیدیدیم!!!!!! میرفتن تفریح و دور دور گردش

حق ما از ماشین... حق ما از ماشین؟!!! جوک بود

همیشه آرزوم بود یه شب جمعه چرخای ماشین و پاره پاره کنم. مامان طرفدار نرا بود...! همه طرفدار نرا بودن

فامیل عاشق اونا بودن.

پسر بودن خب! حق داشتن بگردن. تفریح مال پسر بود. خوش گذرونی مال پسر بود. باحال بودن!!

مال مام خوشگظرفونی بود!!!!!

الی؟؟؟؟

بله؟؟؟؟

درست تموم شد؟

دارم استراحت میکنم.

خب پس بیا ظرفارو بشور. بیا میوه هارو بشور

خب چرا من؟؟؟

این کارا مال دختر خونس...

شب دور هم میشستیم به حرف زدن. نر ای خونه از فلان جا. فلان برنامه. فلان رستوران. سفر دبی و انواع برنامه ها ی اسکی و عکسای دست جمعی و ...  حرف میزدن من از اتفاقی که تو صف نونوایی افتاده بوود...

حق با نر خونه بوود. همیشه همه جا. حتی اگه جلوی غریبه و آشنا همون نر خونه گند میزد به آبروت. اسمش میشد بی جنبه بوودن تو!

اسمش میشد با مزه بودن نر خونه!!

بزرگ شدیم. با هزار جور تحقیر و بی آبرویی. با هزار جور عقده و آرزو

نر هام بزرگ شدن. با هزار جور غرور و باد

حالا که بدون ناز و نوازش بزرگ شدیم

حالا که بدون حس درک از اطرافیا بزرگ شدیم

حالا که همه وجودمون شده عقده و حرص میخوان کنارمون باشن! میخوان محبت ببینن

میخوان توجه ببینن!!!

چیزی که ندادن و از ما میخوان

چیزی که وجود نداره...

عشقی از ازشون خواستیم و غریبه بهمون داد. همون دستای مهربون. همون وقته مخصوص برای خود خودمون

حالا نر خونه کجاس؟

تو کجایی؟

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 21:14 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

بازم الی اینجاست!!

الی وارد میشود...

الیییییییی

الی خل و چل...

اووووف میگن پخ میزنم زیر گریه! انقد ننر شدم که... چندشی شدم واسه خودم!

واقعا نمیدونم چم شده. به حد مرگ حساس شدم.

ما که زندگی نمیکنیم... زندگی مارو داره میکنه!

خدا خودش کمک کنه

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 20:9 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

ها ها بیکار و بیعار شدم!!!

ترم مدرسم تموم شد. گفتم ترم تابستون کلاس نمی گیرم. تو این گرما پاشم برم مدرسه با کلی جونور سر و کله بزنم واسه ۲ کلوم انگلیسی!!!

 در عوض پز دادم که جای دیگه کار گرفتم... قافل از اینکه چطور اشکم در میاد! رفتم تو یه شرکت معروف فرهنگی و اینا!!!

یه کاره منو گذاش جا منشی!!!!!! حالا خوبه کلی رزومه داده بودم... بدو بدو زنگ بزن آب جوش دیر نشه. مهمونا نشستن چای دیر نشه خب به من چه!

باز تو کلاس سر ۲ تا بچه داد میزدم خوب بود!! جدا از این حرفا... شرایط خیلی بد بود... خیلی.

بعد ۴ روز اومدم بیرون... بیکار میچرخم بلکه مدد شد رفتم باز جایی!

سکوتم داره زیاد میشه باز... دردام هم زیاد... معده درد و قلب درد و فشار مشار پایین و

هرچی بیشتر سکوت کنی داغون تری!!!

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 23:30 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

هیچی ندارم بگم اما گفتم بیام

از اون وقتای بی حسی ه! وقتایی که خالی ام! هیچ حس و فکری تو سرم نیست! دیشب دوستم گیر داده بود یه جوری ی. بگو چته! حرف بزن

دلم یه اتفاق خووووبه موندنی میخواد!

[ یکشنبه چهارم خرداد 1393 ] [ 19:9 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

سلام

مهمونی هم اومد و رفت...بازم کلی شوک جدید! اینجور وقتاس که میفهمم چقد عوض شدم!!!!!

از این تغیرا وحشت دارم

دلم میخواد یکی دستام و بگیره و آرومم کنه! از آینده ی  شاید روشن بگه! از چیزی بگه که باعث شه حالم خوب شه

گذشته ی خوبی نداشتم... اصلا...

چشمم به آینده بود اما نمیدونم چرا هنوز خوب نیستم

کسی ۲۵-۲۶ ساله نیست؟؟؟

کسی نیست که بگه أینده یعنی چی اصلا؟!!

حسم خیلی خیلی خیلی بده!

 

[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 22:42 ] [ دختر یخی ] [ ]
اووووف چه بده... شدیدا احساس بزرگ شدن میکنم!!!! أخه ۲۶ سالگی که بزرگ نیس! دلم میخواد بالا پایین بپرم بچه باشم شوخی و خنده و کلی کار الکی دیگه

بزرگ شدن خره اصلا

بزرگ شدن یعنی کلی کار جدید. انتظارای جدید. خواستگار. شغل. اووووووو کلی چیز جدید

همشون خرن! من که دوس دارم بچه باشم به کسی ربطی نداره!!!!

دیگه مهمون میاد منم باید آشپزی کنم!!!!! هیچیم بلد نیستم! ۲ هفتس دارم از همه دستور آشپزی میگیرم

دیگه نگاها معنی دار میشن! خانوما با دقت نگاه میکنن. مرحله بعد سوالای عجیب غریبه! لبخند ژکوند و اینا...

سر کار رفتن وظیفه میشه. طبیعه که مستقل باشی. 

میخوان خانوووووم باشی! محجوب باشی!! سنگین و رنگین!!!

بزرگ شدن خره! خر

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 22:52 ] [ دختر یخی ] [ ]
میگن وقتی نمیدونی قضاوت نکن هااااا... داستان منه!

خجالت میکشم بگم اما دوستام غافلگیرم کردن!! برای تولدم کلی برنامه ریختن و سورپرایز کردن!!!

ولی با چه عذابی بیرون رفتیم خدا میدونه!! هرچی میگفتن بیا نمی رفتم. رفته بودم تو قیافه...! هر کی کادو میداد تو کارت کنار کادو فحش نوشته بود!!!

خلاصه که خجالت کشیدم...

:( :(

[ دوشنبه سی ام دی 1392 ] [ 0:5 ] [ دختر یخی ] [ ]
اینم از تولد امسال!!!

بدون کیک و کادو!! خانواده رو خودم گفتم تولد نمیخوام اما از دوستام... بی معرفتا هیچ کدوم نگفتن بیا امروز بیکاری تولدتم هست بریم بیرون...

هیچ کدوم... حتی به یکی گفتم خودم کیک میارم تو به بچه ها بگو بیان

اما کسی نیومد...

دیشب دلم گرفته بود. از اون شبایی که احساس خفگی میکردم.

بازم با اینکه لج کرده بودم که نرم اما به دوستم گفتم بیا بریم بیرون... جوابش چی بود؟ دلم واسه دوس پسرم تنگ شده حال ندارم!!!

بالاخره زندگی ه دیگه!! یه روز گهه روز دیگه مضخرف!!

دلم از همشون گرفت... همشون

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 14:47 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

وارد دی شدیم!!! بازم نزدیک تولدم...! چرا انقد زود زود میاد؟ انگار سالی ۲-۳ دفس!!

اصلا دوس ندارررررررررررم :(

به همه گفتم نه تولد میخوام نه کادو نه شمع!! خب ولی کیه که گوش کنه... کلا نه که خیلی مهمم... واسه اون!

خدایی بگین چطور با زندگیتون حال میکنین منم بکنم! ولی جدنی بگم جدیدا حلقه کمر خریدم روزا میزنم انقد شاد میشم!!!

هی میافته منم هی میخندم !!!!!!!!

خل شدیم رفت... بودم بیشتر شدم!

خلاصه ما ماجرا داریییییییییم

فعلا...

[ چهارشنبه چهارم دی 1392 ] [ 11:57 ] [ دختر یخی ] [ ]

دلم گرفته... چقد بده بین کلی آدم نگاه میکنی میبینی هیشکی درکت نمیکنه!! باید بیای وسط و داد بزنی آقایون خانوما من اگه کسلم اگه عصبیم برای اینه واسه اونه

تازه اون موقع واست درس زندگی میدن... باید این کارو بکنی اون کارو بکنی

چرا کسی نمیاد بدون حرف و ساکت بهت گوش کنه دستاتو بگیره و تو چشات نگاه کنه؟ آرومت کنه و بگه کنارته... چرا وقتی آدم عصبیه همه میرن تو قیافه؟؟؟؟ منم أدمم... گاهی دلم برای خودم میسوزه...

[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 20:50 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

چه روزای پر استرس وحشتناکی و دارم... نمیدونم الان استرسم بیشتره یا زمان جوابای کارشناسی! الان هم منتظر جواب ارشدم

اون زمان حساسیت و نگرانی یه شکل بود الان شکل دیگه

نمیدونم... یه زمان احساس میکردم ۲۵ سالگی دیگه خیلی سن بالاییه اما الان که ۲۵ سالم شده میبینم هنوز بزرگ نشدم. هنوز هیچ کاری تو زندگیم نکردم. نه قدمی نه پله ای نه تفریح و لذتی...

هنوز همونطور تو خونه هستم که قبلا بودم. هنوز برای یه پارک رفتن باید یکی باهام باشه. هنوز ۲۵ سالم نشده انگار... هنوز بچم! یکم که فک میکنم میبینم نمیخوام بزرگ شم. ایکاش کمتر میفهمیدم کمتر درک میکردم

از ۲۵ سالگی متنفرم

از ۲۵ سالگی متنفرم

[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 14:3 ] [ دختر یخی ] [ ]
من مطمئنم سلولای مغزم به جا خاکستری ، قهوه ایه!

اینو میشه از تصمیمای مهم تو زندگیم ، راحت فهمید...!

[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 20:26 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

هر چی میام خوب بنویسم نمیشه... یکم شاد باشم نمیشه...

میگممممممم...اونایی که شادن جریانشون چیه؟!! چطوری شادن؟ به کسی چیزی یا جایی رشوه دادن احیانا؟!!!!

ما چرا هیچ جوره شاد نیسییم؟

.

.

.

.

یه زمان... طرف گریه میکرد مبادا تنهاش بذاریم... بعد خودش رفت! حالا از رو معرفت یا دوس داشتن میخوای حالشو بپرسی از صد تا غریبه بدتر حرف میزنه...!!!

آدم تعجب میکنه که درس زنگ زدم اصا؟!! این نبودااااااا

میشینم خودمو نصیحت کنم...:

- مث بقیه باش خره... به کسی خوبی نکن...

- آخه واقعا پست و نامرد بودن انقد راحته؟؟؟؟؟

- نه نیس... اما اینا راحت تر زندگی میکن!!!

- ...

- ...

[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 15:36 ] [ دختر یخی ] [ ]
درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود
درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست

[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 14:42 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام

دلم خیلی گرفته... انگار قرار نیس باز بشه!! اوضاع من چرا اینطوری شده؟!! روز به روز بدتر. روز به روز گه تر و کسل کننده تر

خیلی خسته ام انگار که سال هاست نخوابیدم. دلم میخواد سرمو بذارم و دیگه بلند نکنم... بخوابم... واسه همیشه. تا همیشه


[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 14:0 ] [ دختر یخی ] [ ]
ای کاش میشد یه گوشه نوشت خدایا... امشب خیلی خسته ام فردا بیدارم نکن...

خدایا بیدارم نکن...

[ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ] [ 21:2 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

دنیا آروووم آرووومه... یه آرامش کاملا جدید...!!! یه سکوت یه سکون...

گفتم اینهمه بد و بیرا گفتم یه دفم از این بگم...همین آرامشه... سکوته. 

شرایطم کاملا جدیده.... امسال همه چیش تا الان جدید بوده. ها ها سال تحویل بر خلاف هر سال نرسیدیم پای سفره بشینیم!!! یادمون رفته بود یهو شروع کردیم به دوییدن...یکی لباس میپوشید یکی سفره جم میکرد...خلاصه...!

ما به فال جدید گرفتیم!!!

بخون...بخون...واس تو نوشتم!!!

یادته؟ روزا و لحظه ها رو؟ حرفا و حدیثا؟ من...منی که حافظم از ماهی قرمزم کوتاه تره یادمه...تو که جااااااای خود!!!


[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:14 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

مث هر دفه بعد یه مدت طولانی اومدم...

حرفام داره هر لحظه بیشتر آب میره و کم میشه... ما نسل چی هستیم؟ ما جوونا... نسل بی اعتمادی ... دروغ...بی حرمتی...

دو روز دیگه چی واسه تعریف کردن داریم؟ به عنوان خاطره چی میتونیم بگیم؟ 

چه تفریحی چه لذتی چه جوونی؟

عمر خوشی ها چقد کوتاه شده...

یه دنیا حرف هست و نیست... گوش شنوا هست و نیست...راه چاره هست و نیست

......

خیلی وقته دیگه حرفام رنگ و بو نداره... اگرم داشته باشه تند و تیزه. هم گلوی منو میسوزونه هم چشم و گوش شمارو

سال ۹۰ هم گذشت. یه سال أشغال. افتضاح. هنوز زنده ایم...

باید دید سال جدید چطور میشه یا شایدم ما چطورش میکنیم یا اینکه اون چطور ما رو.


[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 1:0 ] [ دختر یخی ] [ ]

خدایا من دارم میام،یکم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت،اگه میشه منم یه گوشه جا کن
دیگه از دنیا بریدیم،دلامون خیلی گرفته
تو کجایی که ببینی،همه جا رو غم گرفته
 
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 23:4 ] [ دختر یخی ] [ ]
آخر پاییز شد، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها!! روی تختت امشب بشمار، تعداد دل هایی را که به دست آوردی... بشمار تعداد لبخندهایی را که بر لب دوستانت نشاندی..... بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی.... فصل زردی بود، تو چه قدر سبز بودی؟؟
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 19:37 ] [ دختر یخی ] [ ]
نوشته زیبایی که حیفه از دست بدیش...

ادامه متن...


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 18:26 ] [ دختر یخی ] [ ]
سلام...

خیلی حالم گرفت س اما دوس ندارم حالا که بعد این همه مدت اومدم فاز گه بگیرم...!! کام÷یوترمو عوض کردم فونت فارسی نداره.

اوضاع شما چطوره؟!! ایشالاااا که خوبین.

شرمندههههههههههه...فعلا...

[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 10:31 ] [ دختر یخی ] [ ]
گوگل: من صاحب همه چیم.  ویکی پدیا: من همه چیو می‌دونم.  فیسبوک: من همرو میشناسم.  اینترنت: من نباشم شماها هیچین.  برق: گوه اضافی نخورید

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 19:17 ] [ دختر یخی ] [ ]
داستان جاب از زضا شاه و سرباز....

ادامه متن...


ادامه مطلب
[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 0:6 ] [ دختر یخی ] [ ]
یـک نَــصــیحَت

.
دُخترکم ،
هیچگاه پس اَز هم آغوشی هایت
عشق را ارزیابی مکن!
هیچ مردی
در رختخواب بد اَخلاق نیست

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 23:12 ] [ دختر یخی ] [ ]
درباره وبلاگ

شانزدهم ماه دهم شصت و هفت کرد
تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شاد
گردن آویز گلویش ون یکاد
بچهگی هایم پر از لبخند بود
دیو زشت غصه ها در بند بود
نوجوانی بود یک فصل جدید
آرزو از آسمانش می چکید
دوستی های قشنگ و بی ریا
ارمغان نوجوانی شد به ما
گاه گاهی من به رسم آسمان
می شوم آبی به هنگام اذان
می دهم گل بر درخت آسمان
می شوم همسایه ی رنگین کمان
امکانات وب